
موضوع رمان: عاشقانه, اجتماعی
بخشی از داستان رمان توسکا
سرمو گرفتم بین دستام و نالیدم: خدایا!
بابا هم آهی کشید و دیگه حرفی نزد.
یه کم سکوت کردم و بعد یهو گفتم:
– یعنی چی بابا؟ مگه من با خواننده ها پدر کشتگی دارم آخه؟
من فقط می گفتم هیچ کدوم صدا ندارن شعراشون هم محتوا نداره.
با شخصشون که مشکل نداشتم آخه، امان از دست فریبا، شما دیگه چرا هیچی نگفتین؟
– شب خواستگاری پدر آرشاویر همه چیزو برا من گفت.
ولی گفت خوانندگی شغل اصلی پسرش نیست و یه تفریحه براش.
از من خواست فعلا در این مورد به تو چیزی نگم تا خود آرشاویر بهت بگه.
از نظر اون این قضیه یه چیز پیش پا افتاده بود از نظر منم همینطور، با این حال گفتم بهت بگن.
فردای اون روز آرشاویر اومد و حرفای فریبا و ترس خودشو برام گفت.
باور کن از چشماش عشقی که نسبت بهت داشت رو درک می کردم.
به این نتیجه رسیدم که تنها کسیه که می تونم تو رو بسپرم دستش و خیالم راحت باشه.
اون قسم خورد که حتی اگه تو دوست نداشته باشی خوانندگی رو برای همیشه می ذاره کنار، منم حرفاش باورم شد.
می دونستم ناراحت میشی. اما…
دوباره هر دو سکوت کردیم.
واقعا نمی دونستم باید چی بگم! بالاخره بابا سکوتو شکست و گفت:
– حالا تصمیمت چیه بابا؟ هر تصمیمی تو بگیری من قبول دارم.
آهی کشیدم و گفتم:
– نمی دونم بابا. بذارین چند روز فکر کنم مغزم هنگ کرده.
– من می گم بهتره ببخشیش پسر خوبیه.
– به این راحتی ها نمی تونم ببخشمش اون به شعور من توهین کرده من باید خودم تصمیم می گرفتم ولی اون با پررویی جای من هم تصمیم گرفته.
– خیلی خب من زورت نمی کنم برو خوب فکر کن ببین تصمیمت چیه…