
موضوع رمان: عاشقانه, انتقامی
بخشی از داستان رمان روزای بارونی
خسته نباشین بچه ها…
صدای همهمه بلند شد.
همه هجوم بردن سمت در…
داشت توی دلش دعا می کرد کسی جلو نیاد و نخواد سوالی بپرسه.
خسته بود خیلی خسته نصف روز گالری بود و نصف روز دانشگاه.
تموم وقتش توی خونه هم مجبور بود مطالعه کنه که بتونه جواب گوی دانشجوهای زیاده خواه باشه.
دیشب تا صبح داشت روی یه مقاله کار میکرد که ترجمه اش کنه و به کتابخونه اهدا کنه.
برای همین خسته بود و می خواست زودتر بره ویولت رو برداره ببره خونه و بخوابه.
با صدایی مجبور شد پوف بکشه و بایسته:
– ببخشید استاد.
برگشت، دختری کنار راهرو منتظرش ایستاده بود.
دختره رو خوب میشناخت دانشجوش بود، ترم اولی.
دانشجوی ویولت هم بود، مشکل مالی داشت.
خواست نگاهشو از دختره بگیره و بگه بفرمایید که نگاش رو صورتش میخکوب شد.
جای ناخن ها، خراشیدگی پوست صورت و کبودی ها، یاد ویولتش افتاد.
همون روزی که بعد از یه مدت غیبت برگشت دانشگاه.
همون روزی که رامین کثافت می خواست بهش دست درازی کنه.
باز دستاش مشت شد، باز یادش افتاد.
این تنها خاطره ای بود که هر بار با یاداوریش هوس می کرد یکی دو تا هوار بکشه.
حالا این دختر با قیافه ای که تقریباً شبیه ویولتش بود درست با همون زخما روبروش بود.
مرجان با دیدن نگاه خیره آراد شرمگین سرشو انداخت پایین.
آراد به خودش اومد.
گلوشو با سرفه ای صاف کرد راه افتاد و در همون حین گفت:
– بفرمایید تو راه صحبت می کنیم.
مرجان تند تند کتابی که دستش بود رو ورق زد و گفت:
– استاد، راستش این مبحثی که جلسه قبل گفتین یه کم برام صقیل بود.
می خواستم بیام اتاقتون اگه میشه یه بار دیگه برام توضیحش بدین…