
موضوع رمان: عاشقانه, اجتماعی
بخشی از داستان رمان ابریشم و عشق
پوزخند تلخی رو لبش نشست.
یه قدم به طرفم برداشت و آهسته طوری که فقط من بشنوم گفت:
محاله دستم به خون کثیفت آلوده شه.
کاری می کنم با دستای خودت نسخه تو بپیچی.
ازت به همین آسونی نمی گذرم سیاه به تنم کردی، به خاک سیاه می نشونمت.
شده طبل رسواییت خودم به دست می گیرم و تو این شهر می کوبم.
خلاصه کاری میکنم از این نفس کشیدن سیر شی.
بابا دستشو رو قلبش گذاشت و آقا احسان که قسمت آخر حرفای اونو شنیده بود با عصبانیت گوشه ی چادرمو کشید.
_ بهتره راه بیفتین. اینجا وایسادین به اراجیفش گوش بدین که چی بشه؟
نمی بینین حال پدرتون بده؟
دوباره به سمت بابا چرخیدم اما قبل از اینکه به طرفش برم سرمو پایین انداختم و رو به حاجی مقدم پناه گفتم:
نیاز به اون سنگ قبر نیست.
من همین الانشم مرده م.
پسرتون بلاخره حق فرزندیشو ادا کرد و قبل رفتنش راه نفس کشیدنمو بست.
بابا زیر لب به سختی اسممو صدا کرد و همینم باعث شد با شتاب به طرفش قدم بردارم.
اما اون کوه غرور که از له کردن شخصیت و آبروم زیر پاش هنوز ناراضی بود فریاد زد.
_ با این حرفا نمی تونی چیزیو تغییر بدی.
داغ پسرمو به دلم گذاشتین داغ پسرتونو به دلتون میذارم.
با این حرفش اولین و آخرین تکیه گاهم سقوط کرد.
بابا جلو چشمای بهت زده م رو زمین افتاد و فریاد های انتقام جوی حاجی مقدم پناه میون جیغ و داد های ملتمسانه ی من واسه باز شدن دوباره ی چشمای بابا گم شد.
چند ساعت بعد پشت درهای بسته ی سی سی یو منتظر یه جواب امید بخش از کادر پزشکی اونجا بودیم.
بابا سکته کرده بود…
سلام جلد ۲ رمان لیلا ارائه نشده ؟
سلام هنوز نه. به محض اینکه منتشر شه در سایت قرار میگیره
ببخشید جلد دوم این رمان رو میشه بذارید