
موضوع رمان: عاشقانه, همخونه ای, ازدواج اجباری, کل کلی
بخشی از داستان رمان قرار نبود
بعد از رفتن ملینا تند تند اسپری اسپرت شایان رو روی خودمون خالی کردیم و به بچه ها پیوستیم.
عرشیا دوست شایان که اونم وکیل بود سه تا لیوان یه بار مصرف برامون چایی ریخت و در حالی که یکی یکی دستمون می داد گفت:
– این یه ذره چایی رو به زور واستون نگه داشتم وگرنه اینا بلعیده بودن.
هر سه تشکر کردیم و مشغول خوردن چایی شدیم.
بعد از خوردن چایی همه بسیج شدیم واسه ساختن آدم برفی.
حسابی در گیر جمع کردن برف بودیم که یه دفعه یه گلوله برفی محکم خورد تو کمرم.
از درد نفسم بند اومد صاف ایستادم و اول از همه به بنفشه و شبنم نگاه کردم.
حواسشون نبود و هر دو مشغول گوله کردن برفها بودن.
به پشت سرم که نگاه کردم متوجه نگاه کیان شدم.
کیان هم یکی دیگه از دوستای شایان بود.
با دیدن نگاهم دستشو به نشونه عذرخواهی بالا آورد و لبخندی زد که زیاد به دلم ننشست.
توجهی نکردم و دوباره مشغول جمع کردن برفا شدم.
گلوله بزرگی رو که درست کرده بودم روی هم گذاشتم و رفتم به سمت آدم برفی که بریزم روی بدنه اش کیان سریع جلو اومد و گفت:
– بده به من ترسا.
با جدیت دستشو پس زدم و گفتم:
– خودم دست دارم.
– چه خشن!
– همینه که هست.
برفا رو روی تنه آدم برفی ریختم همون لحظه بنفشه و شبنم هم برفاشون رو آوردن.
شایان داد زد:
تنه اش کافیه دیگه.
– منم الان سرشو می یارم.
به دنبال حرفش یه گلوله بزرگ آورد و روی تنه آدم برفی گذاشت و زیرشو محکم کرد.
دو تا دکمه به جا چشم یه خیار پلاسیده به جای دماغ و چند تا سنگ ریزه برای دهنش گذاشتیم.