
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی
قسمتی از داستان رمان قشاع
از اتاق اومدم بیرون نگام به ملیح مامان افتاد که تا مهران رو میدید رنگش عوض می شد، عمو رسول هم ادعای بی خیالی می کرد اما…
نه این حال و روز بی خیالی نیست!
رفتم تو آشپزخونه و دیدیم بیچاره عرشیا داره ظرف و ظروفامو میاره با خجالت گفتم:
– وای عرشیا ببخشید تو رو خدا…
عرشیا با تعجب نگام کرد و گفت:
عرشیا- چرا؟ چیکار کردی مگه؟!
شاکی گفتم:
– کاری نکردم که توأم، داری کمک می کنی رو می گم.
عرشیا لبخندی زد و گفت:
عرشیا- دیدم همتون غیبتون زده منم دارم از گرسنگی می میرم و بوی این قرمه سبز ی هم داره کلافه ام می کنه، خودم دیگه کمر همت رو بستم که سفره بندازم.
هدی- الحمدا… کار کردن تو رو هم دارم می بینم!
عرشیا- من کمکت نمی کنم؟! نمک دستم چشمت بگیره هدی…
اون دو تا رو به حال خودشون گذاشتم و به هال سرکی کشیدم “امیرعباس کو؟!” از محدوده ی آشپزخونه بیرون اومدم که طرف اتاقا رو ببینم، تو اتاق یعنی؟! در اتاق که باز اگر تو اتاق باشه در رو می بنده..کجا رفته؟ شاید تو اتاق اینور به طرف آشپزخونه رفتم .
و روی اپن خم شدم تا داخل اتاق کنار آشپزخونه رو ببینم. نه اینجام نیست چی شد؟!
نره بیرون!؟ حالا چرا گذاشته رفته مگه چی شد؟!
مهران که هنوز بهش حرفی نزده. باز نکنه رفته فکراشو بکنه؟!
از روی اپن برگشتم که صورتم محکم خورد به یه چیزی. اونقدر محکم که تعادلمو از دست داد و توسط یکی گرفته شدم که نخورم زمین.
آروم تو گوشم گفت:
– حواست کجاست؟! چیکار می کنی؟ موهامو عقب دادم دیدم امیرعباس نگاران نگاهم می کنه،آروم تر از قبل گفت: اینجام!
خاک خـاک خــاک بر سرت هونیا که…