
موضوع رمان: عاشقانه, انتقامی, بزرگسال
بخشی از داستان رمان افسونگر
دستش رو آورد جلو، خواست نوازشم کنه که خودمو کمی عقب کشیدم و گفتم:
– دست نزن.
با تعجب و به فارسی گفت:
– چرا افسونگر من؟ افسونگر ای دختر ناز!
سعی کردم لذتم رو از شنیدن لهجه قشنگش مخفی کنم.
سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و گفتم:
– وقتی رسیدیم منو بیدار کن.
چیزی نگفت، چیزی نمی تونست بگه!
خودش هم می دونست چی کار کرده. محال بود بذارم از من سو استفاده کنه و بهم بخنده.
من قصد داشتم اونو از راه بدر کنم جریان برعکس شد.
پس حالا باید فقط هوای خودمو داشته باشم.
تا وقتی که رسیدیم غرق موسیقی های ایرانی شدم که گوش می کرد.
اون برای تقویت زبانش بود اما من حسابی یاد مامانم افتاده بودم و حس و حال کشوری به سرم زده بود که تا به حال فقط اسمش رو شنیده بودم!
کم کم داشت چشمام گرم می شد.
صدای موسیقی و گرمای ماشین و سکوت شیرین دنیل همه بهم آرامش می دادن.
با صدای دنیل مجبور شدم لای پلکامو باز کنم و به دور و اطراف گردن بکشم.
همه جا برف بود و برف بود و برف… خدایا! چقدر قشنگ.
کف دو دستم رو کوبیدم به هم و گفتم:
– چه خوشگله!
لبخندی نشست کنج لبش و گفت:
– بریم پایین کوچولوی من؟
بدون توجه به بار و بندیلی که دنیل داشت از روی صندلی عقب بر می داشت راه افتادم به سمت جایی که برفاش دست نخورده تر بود.
صدای دنیل از پشت سرم بلند شد.
– نمی خوای بهم کمک کنی؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
– من اومدم برف بازی نیومدم که بار بکشم اینطرف و اونطرف!
دنیل قیافه مظلومانه ای به خودش گرفت و گفت:
– حداقل تا دم تله کابین.
داشتم روحیه شاداب خودمو…