
موضوع رمان: عاشقانه, انتقامی
بخشی از داستان رمان آرامش
همینطور که با تیزبینی به دخترای مجرد کافی شاپ چشم دوخته بودم رو به آرمین گفتم:
– اون چشم قهوه ایه خوبه؟!
آرمین چند لحظه سکوت کرد و گفت:
– نوچ…!
با حرص گفتم:
– نوچ و مرض! سه ساعته دارم برات سوژه انتخاب می کنم هی نوچ نوچ میکنی!
خنده ریزی کرد که تو همین لحظه یه دختر قد بلند و خوش هیکل وارد کافی شاپ شد.
دهن من که قشنگ باز مونده بود از خوشگلیه طرف.
چشمای سبز، موهای بلوند، لبای سرخ! مثه خارجکیا میموند!
هنوز چیزی نگفتم که آرمین گفت:
– اینو می پسندم!
با خنده گفتم:
– رودل نکنی!
آرمینم خنده اش گرفت و بلند شد و رفت طرفش.
ولی قبل از اینکه بره دوباره برگشت و گفت:
– به نظرت بهش میاد که قرار داشته باشه با کسی؟
نگاهی بهش انداختم و گفتم:
– نه…! میخوای برو امتحان کن! فقط حواست باشه نم نم مخشو بزن!
آرمین خنده اش گرفته بود خودمم دست کمی ازش نداشتم!
برام جالب بود که ببینم آرمین چطوری میخواد مخ بزنه.
پنج دقیقه گذشت دختره لبخندی زد.
آرمین داشت خوب پیش می رفت که یهو لبخند دختره محو شد و لیوان آبی که رو میز بود رو با عصبانیت خالی کرد رو صورت آرمین و با حرص از کافی شاپ زد بیرون!
با دیدن این حرکت و صورت شوکه ی آرمین پقی زدم زیر خنده و رو میز ولو شدم.
آرمین مثه لشکر شکست خورده اومد جلوی میز و گفت:
– مرض! نخند! پاشو بریم اینجا دیگه جای ما نیست!
خندیدم و دستمالی به طرفش گرفتم تا صورتشو خشک کنه…
با هم از کافی شاپ خارج شدیم و این کارو موکول کردیم به یه روز دیگه.
آرمین منو تا دم خونه رسوند.
تعارفش کردم بیاد بالا اما سام رو بهونه کرد و نیومد…