
ژانر رمان: عاشقانه، انتقامی
قسمتی از داستان رمان تاوان
نمیدونم نیما امروز اینجا چیکار میکنه اونم نه با سرسنگینی نه متلک هیچی، درست مثل قدیم صمیمی.
شاید چون به حرفش گوش کردم و قید اون دخترو به ظاهر زدم طوری که وقتی خواست از فربد بگه نذاشتم.
دروغ نمیگم کنجکاو شدم ولی نه اینکه همه چیز اونو از زبون نیما بشنوم.
هنوز مطمئن نیستم ولی اینطوری پیش بره حتما به همین بهونه به خودش زنگ میزنم و ازش می پرسم.
_خب بهت تبریک نگیم جناب پیشرو به خاطره اینکه حرفت درست دراومد و احساسی بهش نداشتی.
برنامم این نبود ولی جلوی نیما عین یه پیروزی بود برام یا شایدم تلقین به خودم و ناخودآگاهم که احساسم به اون هیچی نبود جز نفرت، جز عذاب وجدان، جز انسانیت…
دست از کار روی مانیتور برداشتم و با اعتماد به نفس زل زدم تو چشماش و تکیه دادم.
_جز مسئولیت…
_چه مسئولیتی؟!
پا رو پا انداخت.
_بالاخره خانم معینی مادر بچه ی توئه دیگه نه؟
بی هوا و ضربتی گفت و منو برای چند لحظه تو شوک فرو برد.
پس بالاخره دهان باز کرد.
_اعتراف می کنم فکر این یکی رو دیگه نکرده بودم و اشتباها کارایی رو که براش کردی رو به حساب دوست داشتن گذاشته بودم.
دهان نیمه باز موندم رو بستم و تنها کاری که ازم برمی اومد رو انجام دادم تا از زیر نگاه سرزنشگرش دور بمونم و دوباره خودمو مشغول کردم.
_خب… چیزی نبود که بهت مربوط باشه. بهت گفته بودم که تو فقط قراره وکیلش باشی، نه بیشتر که بخوای از بچه داشتن و نداشتنش بدونی.
صدای پوزخندی که مطمئنم منظور دار بود ولی دلیلشو نمیفهمیدم رو شنیدم.
_باشه پس حالا که اجازه ندارم به عنوان یه وکیل بپرسم. به عنوان یه انسان دغدغه مندی که…