
ژانر رمان: عاشقانه، هیجانی، غمگین
قسمتی از داستان رمان سبقت
باهم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم طرف خونه.
– جانا؟
– جونم؟
– میشه نریم خونه؟
– کجا بریم؟ بریم بام.
دلم نمی خواست بزنم تو ذوقش برای همین قبول کردم.
سلین زنگ بزن به نسرین بگو دیر میریم پس نگران نشه.
باشه ای گفت و گوشیش رو در اورد و زنگ زد به نسرین و بهش گفت. بعد قطع کردن گفت:
فلشمو وصل کنم به سیستم؟؟
– نه تروخدا آهنگای که گوش میدی وحشتناکه.
خندید و گفت: نه مثل تو خوبه.
بزار من یک آهنگ بزارم بدت اومد قطع می کنم.
– ببینیم و تعریف کنیم.
همراه سلین رفتیم بام. خیره بودم به شهری که هواش از آلودگی زیاد سیاه شده.
سیاهی این شهر نشون می داد چقدر آدم ها نسبت به خیلی چیز ها بی تفاوت شدن مثل هوایی که تنفسش می کنن.
مثل آدم هایی که کنارشونن، حتی خودشون.
آدم ها خیلی قسمت ها یادشون میشه بی تفاوت نباشن.
به جوان هایی که اینجا جمع شده بودن نگاه کردم چقدر حالشون خوب بود.
دلم تنگ شده بود برای حال خوب خودم.
اما چند وقتی میشه دیگه من اون آدم سابق نیستم، چند وقت شده که خودمم گم کردم.
منی که همیشه دنبال حال خوب بودم الان شدم مثل آدم های افسرده.
لبخند هایی که همیشه از نظر خودم واقعی ترین لبخند بود تبدیل شدن به لبخند های الکی و غیر واقعی.
چشم هایی که همیشه توش انرژی موج میزد الان بی روح شدن.
سلین زد روی بازوم و گفت:
– پاشو پاشو بریم که دیر شد.
کیفم رو برداشتم و فقط یک لبخند کوتاهی در جوابش اکتفا کردم.
سوار ماشین که شدیم نه من حرف زدم نه سلین.
خیره به مسیر رو به روم شدم.
این دفعه به خود قبلیم فکر نمی کنم…