
ژانر رمان: عاشقانه، پلیسی
قسمتی از داستان رمان اگلاف
خب خداروشکر، امروز کارت خوب بود سروان خسته نباشی.
خواست بره که صداش زدم. باید زودتر چیزایی که دستگیرم شده بود و حدس ها و شک هایی که داشتم و باهاش درمیون می زاشتم.
_ام، رییس؟
_بله سروان؟!
_من باید باهات صحبت کنم رییس خیلی ضروریه.
_درباره چیه سروان؟ چون من الان خیلی کار دارم.
_درسته رییس ولی چیز هایی که میخوام بگم خیلی خیلی واجبن.
سر پایین انداخت و کمی فکر کرد و آخر سر گفت:
_خیله خب خودم میام خانه ات تا درباره اون مسئله ایی که میگی حرف بزنیم الان باید برم شما ها هم بهتره برید خانه، فعلا.
رییس که رفت، با حال گرفته سر چرخوندم سمت پاساژ ویرانه ایی که تو آتیش می سوخت.
به آتش نشان هایی خیره شدم که با تمام تلاش سعی در خاموش کردن آتیشی داشتن که یک دیوانه به پا کرده بود.
واقعا هم عقل حیران می موند از درک همچین آدم بیماری.
کهزاد کنارم ایستاد و مچ دست سالمم رو گرفت و گفت.
_خب با این حساب ما اینجا دیگه کاری نداریم شانا بهتره بریم دیگه.
خیره شعله های آتیش مسخ شده باشه ایی گفتم و همراه کهزاد سوار ماشینش شدیم.
_آ میگم حالا مهران چی میشه کهزاد؟
ناراحت و مغموم زمزمه کرد.
_ فعلا که باید تحت درمان بمونه، شرایط روحی و جسمی خوبی نداره.
_ آها.
چشمم به جاده بود و ذهن و فکرم پیش خانواده ام و تهدید اون قاتل.
_ میگم شانا؟
_ هوم؟!
_ تا برسیم به خونه میخوای یکم حرف بزنیم؟
بی حوصله چشم بستم.
_ از چی حرف بزنیم؟!
_ اووووم خب چطوره از شاعر ها حرف بزنیم.
_ باشه بزنیم.
_ خب صد در صد استاد شهریار رو که میشناسی؟
_ اوهوم.
_ یکی از شعر های به نامی که استاد نوشته میدونی…