
ژانر رمان: هیجانی، عاشقانه، انتقامی
قسمتی از داستان رمان بازی شکار
یک قدم عقب رفتم سرم را به چپ و راست تکان دادم.
پوزخندی زد دست به سینه شد سرش را به زیر انداخت و گفت:
– زود باش الیسا.
شاه کلید را بالا گرفتم در هوا تکانش دادم با صدای جیرینگ جیرینگ کلید ها سرش یکهو بالا آمد و با دیدن آنها توی دستم شوک شدنش را به وضوح دیدم.
لبخند مرموزی روی لبم کش آمد یک تای ابرویم را بالا دادم و گفتم:
– به حرفایی که باید به قاضی بزنی فکر کردی؟
خونسردی اش را حفظ کرد یک پایش را از در بیرون و روی چمن ها گذاشت.
سرش زیر و چشم هایش شکارچی گونه شده بود. با صدای مخوف و مرموزش گفت:
– الان نیازی به فکر کردن بهش ندارم؛ مثلا شاید چندسال دیگه.
کلید را پشت سرم مخفی کردم و گفتم:
– من دارم راجب حال حرف می زنم.
سرش را کج کرد و گفت:
– مطمئنی؟ چون من می دونم حالا حالا ها بهش نیاز نداریم. این که فکرمون رو درگیر دادگاه و پلیس کنیم.
اون یک قدم به جلو برداشت و من همزمان یک قدم به عقب رفتم.
ضربان قلبم بالا زده بود و لحظات حساسی سپری می شد.
سرعت قدم هایش بیشتر می شد من زانوهایم از ترس سست می شدند.
وقتی مثل عجل معلق جلوی صورتم حاضر شد یک لحظه نفسم رفت و برگشت.
پلک هایم را روی هم گذاشتم و وقتی باز تر کردم فاصله ی بین ما اندازه ی یک بند انگشت بود.
برای این که تحریک و وسوسه اش کنم یکهو چرخیدم و با دو به سمت باغ دویدم. صدای دادش بلند شد:
– نزدیک در نمی شی اِلیسا، نزدیک در نمی شی!
جوری کشیده اسمم را فریاد کشید که چشمانم را محکم…
خیلی جذاب بود