
ژانر رمان: عاشقانه، هیجانی، طنز، مذهبی
قسمتی از داستان رمان ارثیه مادربزرگ
یعنی چه کسی پشت خط است؟!
جواب ناشناس را نمیدهم، اما پیامکی که به دستم میرسد مانند آوار همه چیز را برسرم خراب میکند.
تا به حال شده است وسط سرما آتش بگیری حال من آن لحظه این گونه میشود.
یک پیامک ساده است اما پشتش هزار حرف دارد.
آدرس یک مکان مکانی که من آن را خوب می شناسم.
با وجود سعی فراوان در فراموش کردن آن شب هنوز هم آن مکان شوم در ذهنم مجسم میشود.
قل زدن مایع مذاب را درون گلویم حس میکنم.
دستم را بند دیوار میکنم تا نیافتم، او چه اطالعاتی درباره آن شب دارد؟!
چه میداند که با داشته هایش تهدیدم میکند؟!
من آن شب در بام چیزی از گذشته برایش نگفته بودم.
کنار دیوار سر میخورم، اصطکاک کمرم با بدنه سیمانی آن سوزش ریزی دارد که حواسم را به زمان حال میآورد.
صدای خنده و شوخی رضوانه و ریحانه با خواهرم شیرین در سرم منعکس میشود.
علاقه زیادی دارم تا هرچه فریاد در گلویم مانده را بر سرشان آوار کنم با این حال خفه خون میگیرم و مثل تمام این دو سال در خودم میگریم.
چند دقیقه میگذرد تا بالانس بین مغز و احساسم برقرار شود، باید به محمدیاسین میگفتم؟
دلم نمیخواهد با مرور آن اتفاق غرورش را جریحه دار کنم ولی از طرفی هم نگران پنهان حقیقت هستم.
جدال سختی میان قلب و عقلم شکل میگیرد.
صدای رضوانه و ریحانه و گریه ریز شهسام اعصابم را متشنج میکند، باید از آنجا میگریختم و درون خودم گم میشدم.
میخواستم فراموش کنم تا چه حد وحشت زده و شکننده هستم.
به سختی از جا برمیخیزم و دستم را حایل دیوار می کنم…
لینک دانلود این رمان به درخواست نویسنده رمان حذف شد…