
ژانر رمان: جنایی، پلیسی، عاشقانه، طنز
قسمتی از داستان رمان عروس بدلی
سرش را تکان داد و بعد از گرفتن کارت از ماشین خارج شد.
چند ضربه به شیشه ی مغازه اش زد و بالاخره پرهام را بیرون کشید.
بعد از خروج و دور شدن آنها، به سرعت وارد مغازه شدم و از بین چند کیس دیگر، کیس مورد نظرم را پیدا کردم.
بلندش کردم و سریع به یکی از مانیتورها وصل کردم.
ولی هرکاری کردم روشن نشد.
دوباره تمام اتصالات را بررسی کردم و درست بود.
پس از اینکه ناامید شدم، اتصالات را قطع کردم و کیس را برداشتم تا به جای قبلی اش برگردانم که یک لحظه از دستم لیز خورد و با ضرب به زمین خورد.
اما برخالف تصورم صدای برخوردش به زمین آنقدرها هم بلند نبود. چرا؟
کنجکاو بلندش کردم و بعد از پیدا کردن پیچگوشتی کوچکی مشغول باز کردن پیچ هایش شدم.
از چیزی که میدیدم هم متعجب، هم خوشحال، هم عصبی بودم.
چه روش خفن و زیرکانه ای داشت این پرهام.
با اینکه مطمئن بودم داخل پاکت های مشکی کوچک چیست، ولی باز هم یکی از حدوداً چهل بسته را با دندانم سوراخ کردم و کمی از پودر سفید داخلش مزه مزه کردم.
خودش بود! سریع همان یک بسته را برداشتم و دوباره کیس را سرهم کردم.
به سرعت از مغازه بیرون دویدم و روبه مرد که هنوز هم مشغول سروکله زدن با پرهام بود، دستی تکان دادم.
بدون اینکه واکنشی نشان دهد، کارت را از دست پرهام کشید و بعد از چند لحظه به سمت من که پشت باجه ی تلفن ایستاده بودم آمد.
کارت را به دستم داد که لبخندی زدم.
– ممنون. شما کمک خیلی بزرگی کردین.
لبخندی زد و با مهربانی خداحافظی کرد. پرهام هم وارد مغازهاش شد.
منتظر ایستادم، چون حدس…