
ژانر رمان: عاشقانه، ازدواج اجباری
قسمتی از داستان رمان ازدواج با مرد مغرور
شرم و حیا و ترسشو دوست داشتم.
آیدا کجا و اون دخترای خارجی کجا… از وقتی فهمیدم شبها می ترسه در اتاقم رو باز می گذاشتم.
خودمو به خواب میزدم تا یه هفته ی اول نشسته پشت در اتاقم می خوابید.
بعضی شبها دوست داشتم بغلش کنم و ببرمش پیش خودم ولی می ترسیم. از خودم…
دوست ندارم معصومیتش رو از بین ببرم.
آیدا همونی بود که من می خواستم، بر خلاف همسناش یا خیلی از دخترای دیگه همیشه حجاب داشت حتی موشو زیر شال بیرون نمی ریخت.
آره محسن من عاشق پاکی و معصومیت آیدا شدم.
وقتی نماز میخونه منو دیونه میکنه.
نمی دونی چادر گلی چقدر بهش میاد، دلم براش ضعف می ره دوست دارم اینقدر تو بغلم فشارش بدم که با خودم یکی بشه.
می دونی اون روز که زدمش چقدر خودمو لعنو نفرین کردم.
اینقدر از کارم ناراحت بودم که تا یه مدت یواشکی نگاش می کردم، جلوی آینه لباسشو بالا میزد جای کبود شده ی کمربند و پماد میزد.
قلبم به درد آمد دوست داشتم برمو بغلش کنم ولی افسوس جراتش رو نداشتم.
از این میترسم که اونم مثل کاترین بشه. برای همینم ترجیح میدم دختر باقی بمونه.
همین که در کنارم احساس آرامش میکنم.
وقتی دختر باشه نمیره باکس دیگه ای اینجوری برای همیشه پاک و نجیبه.
ولی آیدین تو اشتباه میکنی آیدا مثل کاترین نیست. اون دختر نجیبیه هیچ وقت بهت خیانت نمی کنه. اگه براش شوهر واقعی بشی بهتر حفظش میکنی اونم زنه بخصوص اینکه سنش کمه. نیاز به محبت و نوازش تو داره، چرا باهاش رابطه برقرار نمی کنی؟
نمی تونم… به خدا نمیتونم…
خوب اون کارو نکن حداقل بزار پیشت بخوابه بغلش کن نوازشش کن و ببوسش…