
ژانر رمان: عاشقانه، اربابی
قسمتی از داستان رمان ارباب سالار
یک ماه دیگه هم گذشت و شد شیش ماه که اومدم تو عمارت.
تـو ایـن یـک مـاه بابا و دایی و فرزاد و عمو محمود و مامان هر روز میومدن جلو عمارت و التماس میکردن تهدید میکردن خواهش میکردن اما ارباب اصلا اجازه ی ورود نمیداد.
و وقتی هم دید بابا تهدیدش میکنه که میره ازش شکایت میکنه ارباب خیلی راحت و با آسایش گفت برو هر غلطی میخوای بکنی بکن هیچ کاری نمیتونی بکنی.
من همه ی کارام قانونیه اون لحظه به چشم خورد شدن مامان و بابا رو دیدم، خم شدن کمرشونو دیدم.
مامان همش التماس میکرد تا منو برگردونن اما ارباب اصلا توجهی نمیکرد و دیشب تیره خلاص و زد.
تو آشپزخونه نشسته بودم و مثل همیشه زانوی غم بغل گرفته بودم که زهرا گفت زهرا سوگل ارباب تو سالن منتظرته و کارت داره از جام بلند شدم رفـتـم ســمـت ســالن تو این مدت که تو حال خودم نبودم نه زیاد حرف میزدم نه زیاد از چیزی خبر داشتم تنها چیزایی که خبر داشتم، تنها چیزایی که میدونستم رفت و آمدای مامانم اینا بود که توسط زهرا و بی بی بهم میرسید و اینم میدونستم که زهرا جاش با مهین عوض شده و پذیرایی به عهده ی زهراس.
رسیدم به در سالن و در زدم.
ارباب: بیا تو…
رفتم تو و در کمال تعجب فرزاد هم تو سالن بود ارباب و کیان و فرزاد نشسته بودن رفتم رو به روشون.
_ امرتون ارباب.
ارباب: بشین.
نشستم.
ارباب: این پسر خالت یه خواسته ای داره میخواستم خودتم در جریان خواستش باشی.
با تعجب اول به فرزاد نگاه کردم و بعد به ارباب.
چه خواسته ای بود که ارباب از من نظر میخواست و منو آورده بود اینجا؟؟
خواسته… از من؟؟…