
ژانر رمان: عاشقانه، پزشکی، معمایی، هیجانی، اجتماعی، جنایی
قسمتی از داستان رمان دور باش اما نزدیک
هر چی که طوبی می گفت برام مهم نبود و فقط به حافظ فکر می کردم و بی قرار دیدن یه لحظه اش بودم که با نگاهی به طوبی که با محبت هم خیره شده بود لب باز کردم گفتم:
– کسی دیگه ای بالا سرم نیومد؟!
گنگ و خیره کمی فکر کرد:
– جز این پسره. نه…
نا امید نگاهم باز به سمت در کشیده شد که عمو با شیطنت گفت:
– اوه نه چرا… یه بارم به مردی اومد. البته روپوش تنش نبود. همراه همین پسره طاها.
فکر کنم دکتر بود چون خودش وضعیتو چک کرد. تا حالا ندیده بودمش.
خیلی هم منو تحویل گرفت.
دهنم خشک بود و سعی داشتم با دقت به حرفاش گوش بدم.
– چه شکلی بود؟!
هم قد و قواره همین پسره، ولی یکم تو پر تر.
خوش برخورد و خوش چهره، از دکترای این بیمارستانه؟!
لب هام بی اختیار از هم موندن و دوباره بغض در گلوم لونه کرد.
که برای اطمینان از اینکه واقعا چنین شخصی وجود داره و من خیالاتی نشدم دوباره ازش پرسیدم:
– خودشو بهت معرفی نکرد؟!
نه ولی نمی دونم شایدم من زیادی روش حساس شدم اما یه جوری نگاهت می کرد که من زیاد خوشم نیومد.
طوبی همونطور نشسته سرشو هم نزدیک کرد:
– تو این بیمارستان چه خبره؟
– این دکتره کیه که این پسره طاها سعی داشت ازت دورش کنه.
– مدام بهش می گفت دیدیش دیگه بیا بریم.
حالا تو هی بگو من بدیینم ولی اینجا یه خبرایی هست.
یه بارم از این پسره پرسیدم داوود کجاست. گفت نمی دونم ولی…
– ولی چی؟!
لباشو تر کرد و سپس با فشردنشون فرو رفته در فکر گفت:
– ضعف داری؟!
بی قرار و بی تاب باز…