
ژانر رمان: فانتزی، عاشقانه، ماجراجویی
قسمتی از داستان رمان جفت دریایی
سی سال دنبالش گشته بودم، حتی وقتی سعی میکردم به خودم بقبولونم چیزی که دیدم فقط رویای یه بچه ی وحشتزده بوده.
تمام اون وقت هایی که احساس تنهایی میکردم، اون با من بوده. مراقبم بوده.
محافظِ من.
خیلی گرمه. عضلاتش زیر اون پوستِ لیز و صیقلی میلرزیدن.
بدنش کاملا تراش خورده بود؛ ساخته شده برای شکافتنِ آب.
دستم رو بردم جایی که فکر میکردم قلبش باشه؛ زیر انگشتام مثل یه طبل میکوبید، اما با سرعتی خیلی کمتر از چیزی که انتظار داشتم.
البته منطقیه. آب وظیفه ی نگه داشتنِ وزنش رو به عهده داره.
اینجا برای زنده موندن انرژیِ خیلی کمی لازمه.
دو تا انگشتم رو گذاشتم روی نبضِ گردنِ خودم.
قلبِ خودم داشت با سرعت به نوک انگشتام میکوبید.
شاید وقتی به این حسِ بی وزنی عادت کنم، اقیانوس من رو هم آروم کنه.
دستم رو بالاتر بردم. استخون سینه. دنده ها. ترقوه. اگه به خاطرِ هیکلِ غول آساش نبود، آناتومی بدنش کاملا برام آشنا به نظر میرسید.
حداقل نیمتنه ی بالاش که اینطور بود.
دستم رو بردم سمت گلوش، ولی مکث کردم.
به چشم های بزرگ و تیره اش نگاه کردم: “اجازه هست؟”
عضلاتِ فکش منقبض شد. “من برای کشف کردن، در اختیارِ تو هستم.”
شصتم رو روی ستونِ ضخیمِ گردنش کشیدم؛ خیلی آروم، روی همون نقطه ای که حتماً “آوِش” توی گلوش جا خوش کرده بود. هزار تا سوال داشتم.
عضلاتش از هر انسانی پیشرفته تر بود؛ یه مثلثِ عمیق از شونه تا جمجمه.
بخشِ زیستشناسِ مغزم داشت به این فکر میکرد که چه مکانیسمی باعثِ خلقِ این ساختار شده، اما تنها چیزی که واقعاً بهش فکر میکردم این بود که چقدر دلم میخواد شنا کردنش رو ببینم.
دیدنش توی قلمروِ خودش. با تمام قدرت…