
ژانر رمان: عاشقانه، معمایی
قسمتی از داستان رمان آوای درنا
همین که از تاکسی پیاده میشیم از سر کوچه می تونم ماشین حمید رو جلوی در خونه ی دیار ببینم.
و عجیبه که دلم میدوه و پاهام خشک میشن.
دیار چند قدم ازم جلو می افته و طول میکشه تا متوجه توقفم بشه.
نگاهم به ماشین حمیده و گوش هام پیش دیار.
– نمیای؟
آروم می پرسم:
– باهاش حرف زدی، حالش بد بود؟
چشم هاش رو ریز میکنه و با مکث می پرسه:
– دوست داری بد باشه؟
لبخند تلخی روی لبم می شینه و حین رد شدن از کنارش جواب میدم:
– از بد بودنش حالم خوب نمیشه.
حمید انگار از آینه ماشین ما رو می بینه که به محض نزدیک شدنمون پیاده میشه. حس می کنم با گذشت همین چند ساعت حالا می تونم خاکستری هایی که از ریشه موهاش سرک میکشن رو بشمارم.
نگاهش ویرونه و شب چشم هاش ابری، اما نمیباره.
درخت من اسیر خزون شده اما میخواد ریشه هاش رو حفظ کنه. این چند قدم فاصله بینمون پره از غم اون و غرور خدشه دار شده من.
دیار کمی بلاتکلیف این پا و اون پا میکنه و بالاخره از بینمون رد میشه و خودش رو با باز کردن در مشغول میکنه.
– دکتر، بعد که اشارات نظرتون تموم شد یهو همینجور نرید. یه توک پا بیاید تو منتظرم.
و خودش وارد حیاط میشه و در رو نیمه باز برامون رها می کنه.
قدم اول رو اون به سمتم برمیداره و من از جا تکان نمیخورم.
– بهتری؟
توی چشم هاش نگاه می کنم و همون حمید زلال هفت سالگیم رو می بینم. کاش میشد همین لحظه چشم هام رو ببندم و بخوابم و یادم بره صبح چشم هام توی یکی از بیرحمترین فصل های شاهنامه ام باز شد.
– نیستم…