
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی، بزرگسال، رئال
قسمتی از داستان رمان به طعم تمشک
از حرف مامان دلم ریخت.
کیارش هم گلویی صاف کرد و گفت:
– در خدمت هستم…
مامان به من نگاه کرد و گفت:
– مارو تنها میذاری عزیزم؟
دهنم باز و بسته شد اما فقط سر تکان دادم.
بدون نگاه کردن به کیارش رفتم تو اتاق و در رو بستم
اما سریع رو زمین تا از زیر در بشنوم چی میگن، یکم تو سکوت گذشت که مامان گفت:
– کیارش جان… پدرت به گردن ما حق بزرگی داره.
ما قدر شناس نیستیم سکوت شد مجدد و مامان گفت:
– اما این قضیه باعث نمیشه من از حق دخترم بگذرم.
درسته تارا لکنت داره و از دید خیلی ها این ایراده اما کسی حق نداره دختر من رو کم ببینه.
کیارش سریع گفت:
– منظورتون چیه؟
مامان اما آروم جواب داد:
– خانم سابقت زنگ زد به من و گفت تو مرد مناسبی برای زندگی نیستی!
کیارش خواست چیزی بگه که مامام گفت:
– هر چند من جواب ایشون رو دادم و نیتش رو هم می دونم. اما…
مکث کرد، کیارش هم سکوت کرد و مامان گفت:
– اما با مادرت این قضیه رو مطرح کردم. الان هم اونجا بودم.
گفتم دخترم داره عروس میشه و من به عنوان مادر نگرانی دارم، از شما مطمئن باشم اما از اون زن که مطمئن نیستم.
یه وقت تو زندگیتون موش ندوونه یا زهر نزنه به پای بچه ام.
مامان مجدد مکث کرد، کیارش باز حرف نزد.
مامان گفت:
– اما در کمال تعجبم مادرت به جای اینکه به من و تارا حق بده برگشته به من میگه دختر ایراد دارتو برای پسر دکترم گرفتم دیگه ناز نکنید!!!
قلبم ریخت، من میدونستم حس زن عمو به من چیه من اون روز شنیدم تو اتاق در موردم چی گفت…