
ژانر رمان: عاشقانه
قسمتی از داستان رمان رابطه
دراز کشیدم و دستمو بیرون گذاشتم جزجز میکرد و میسوخت، سهیل یکم بالا سرم ایستاد و بعد سرجای خودش دراز کشید.
دستمو فوت کردم دلم برای سهیل سوخت راست میگه اون که حرفی نزده.
قبلا خیلی سوختم، خیلی با چای، غذا، آبجوش اتو دست و پامو سوزوندم، نه از قصد و برای آزارها اتفاقی مثل الان هیچ وقت کسی نه پمادی بهشون زد نه درمونگـاه برد فقط گفت گیجی؟ حواست کجاست؟ سر به هوایی؟ میدونی…
نمیدونست حواسم پیش المراه اونه سر به هوا نبودم سر به هوای اون داشتم و به خودم آسیب میزدم.
سهیل بلند شد و سرجاش نشست با ناراحتی و غصه نگام کرد اونطوری که اخم میکنه رگ وسط پیشونیش بیرون میزنه چشمام پر اشک شد و گفتم:
تو حرفی نزدی یه لحظه یاد اون موقع افتادم نمیدونم چرا توی ایــن نــه ســال یاد نگرفتم که وقتی آسیب میبینم هی نگم آی آی نگم سوختم میسوزه.
لبمو روی هم بزارم و دردو تحمل کنم تا خودش مثل قبل آروم بشه.
سهیل به سمتم اومد منم مثل شهاب حرف زدم ببخشید.
نگاش کردم و ادامه داد: ولی گلاب من از سر بدجنسی نگفتم حواست کجاست، چون هول شدم اینطوری گفتم.
بغضمو قورت دادم و به دستم نگاه کردم، میدونم.
سهیل خاک تو سر شهاب حالا تو نمیزاری که…
نگاش کردم خندید و گفت: باید بریم تهران آب بندیت کنم.
با تعجب نگاهمو ادامه دادم و با شیطنت گفت یه بغلی بوسی چیزی میکرد، بابا تو این نکیتو نه سال برای چی تحمل کردی؟ مرده شور برده چقدرم ادا داشت.
میخواستم جلوی خنده امو بگیرم اما مگه میشد؟ شبیه پیرزنهای قدیمی حرف میزد. وقتی خندیدم با محبت روی سرم دست کشید این دست کشیدن انقدر لذت بخش و پر آرامش…
زیبا بود