
ژانر رمان: عاشقانه، رشد شخصیتی، درام، روانشناختی
قسمتی از داستان رمان دوست نداشتنی
با دو تا دستش محکم بازوی ست رو گرفته بود و با نگاهش به من فخر می فروخت.
سرم رو انداختم پایین و خودم رو بیشتر به زک نزدیک کردم.
اونم فقط به خاطر گرمای بدنش دستمو گرفت و من با کلی تلاش اخم نکردم.
خوب، تقریبا اخم نکردم از گوشه ی چشمم دیدم که شونه های ست از خنده بالا و پایین میره و خودمم به زمین لبخند زدم.
تا حالا به فستیوال زمستانه نیومده بودم جادویی بود.
لا به لای درخت ها رو با چراغ های کوچک پر کرده بودن.
بادی به میان درختان وزید و به نظر میومد انگار پری های ریز در حال رقص بر روی درختان هستن.
10 ساختمان آجری زرد رنگ محوطه رو پر کرده بود و به چند تاشون بنرهای بزرگ پارچه ای نصب بود.
یه بنر بزرگ بر روی ساختمانی نصب بود که اونجا نمایش ماشین ها برگذار میشد.
از فکر رفتن به اونجا قیافه ام یه جوری شد.
یک بنر به شکل دلقک ترسناک بر روی دیواری که خانه ی سرگرمی بود نصب شده بود.
و بر روی فوت کورت هم یه بنر به شکل یه قوطی بزرگ پپسی نصب کرده بودن.
در کنار پیاده رو هم فانوس های کاغذی سبز، صورتی و آبی به یک سیم نازک وصل کرده بودن.
و جوری به نظر می اومد که انگار روی هوا غلت می خورن.
در بیرون این فضا هم کارناوال هایی قرار داشتن که احتمالا اون دیوونه هایی که سوارشون میشدن از سرما یخ میبستن.
هم زک و هم ست می خواستن اول به نمایش ماشین ها برن.
زک خیلی زود جذب یه ماشین درخشان و همچنین دختری که مدل اون ماشین بود، شده بود…
خوب بود