
ژانر رمان: روانشناسی، عاشقانه، مذهبی، طنز
قسمتی از داستان رمان بدون من جایی نرو
پشت سر بابا وارد خانه شدم که عطر خوش فسنجون مهری پز بینی ام رو نوازش کرد.
– مهری جان، من به فدای تو! کجایی که گل پسرهات اومدن.
به جای مامان، بابا جواب داد.
– برو توی اتاقت بچه پررو. صد دفعه بهت نگفتم مادرت رو به اسم صدا نزن؟!
دستم رو دور گردنش انداختم و با شیطنتی که توی چشم هام پیدا بود گفتم:
– آخ من قربون اون غیرتت. چشم، روی چشمم، دیگه نمی گم.
مکث کوتاهی کردم و ادامه دادم:
– امم، به نظرت مهی جون چهطوره؟!
لبخند کم رنگی زد. به سرعت دستم رو از دور گردنش پس زد و با تشر گفت:
– برو بچه! من رو دست میندازی ؟! بدو ببینم.
خنده ی ریزی کردم و توی اتاقم رفتم. بعد از عوض کردن لباسم و شستن دست و صورتم فسنجون ملس و دلچسب مامان مهری رو خوردم، همراه با هادی به اتاقش رفتم تا بهش تمرین بدم.
با نگاهم حرکات هادی رو دنبال میکردم. عجله داشت و دلیل این عجله رو نمی دونستم.
هادی با اینکه سنی نداشت؛ اما خیلی تودار بود و به قول معروف نم پس نمی داد.
از داخل کتاب فارسی هادی کلماتی که می دونستم براش سخته رو پیدا کردم و توی دفترش نوشتم.
مثل همیشه که براش تمرین ها رو مینوشتم برام از داخل کمد دیواری بالشت و پتو آورد و کنار دستم گذاشت.
دفتر رو بهش دادم.
– اول یه کم بخواب بعد بشین تمرین کن، من هم یه کم بخوابم، خیلی خستمه.
دفتر رو از دستم گرفت و گوشه ی اتاق نشست. تا چشم روی هم گذاشتم چهره ی اون دختر پشت پلکم نقش گرفت.
یعنی به خاطر چه کاری اومده بود مطب و تایم مشاوره…