
ژانر رمان: عاشقانه، کلکلی، همخونه ای
قسمتی از داستان رمان آرمینا
پالتو رو پوشیدم و رفتم جلو آینه دلم واسه دخترانه پوشیدن تنگ شده بود.
این پالتو خیلی بهم میومد.
یه پالتوی چرم قهوه ای با برش های عصایی که سر آستیناش و یقش جنس خیلی لطیفی داشت.
در همون نگاه اول عاشق این پالتو شدم و واسه مهسا خریدمش ولی چه میشه کرد؟
قبل از اون قسمت شد خودم هم یه دوری باهاش بزنم.
با این فکرا لبخندی به چهره خودم تو آینه زدم.
ای کاش واسه مهسا یه کم لوازم آرایشم می خریدم اون وقت الان به دردم می خورد.
بی خیال صورت بی رنگ و لعابم شدم و چشمکی واسه خودم زدم و گفتم این جوری خواستنی هستی خوشگله بعد هم یه کلاه بافتنی قهوه ای سرم کردم که موهای کوتاهم زیاد تو ذوق نزنه.
یه بار دیگه به طرف آینه رفتم و با اطمینان از تیپم به طرف در اتاق رفتم.
در رو که باز کردم، دیدم اثری از دانی و ماکان توی هال نیست.
فقط سپهر داشت تی وی نگاه می کرد که با باز شدن در اتاقم سرش چرخید سمت من و با دیدن پالتو و تیپ دخترونم بهم زل زد.
آرمینا ـ چیه؟ چرا این طوری نگام می کنی؟
سپهر ـ این طوری می خوای بری بیرون؟
آرمینا – آره مگه این طوری چشه؟ قراره برم لباس مجلسی دخترونه بخرم با لباس و تیپ پسرونه که نمی تونم برم.
سپهر – آهان آره درست میگی من یه ذره فقط تعجب کردم باشه، برو فقط مواظب باش از آشناها کسی این ریختی نبیندت.
آرمینا – چشم حواسم هست.
تازه اگه کسی منو ببینه میگم آرمینام خواهر دو قلوی آرمین که واسه تعطیلات اومدم این جا تو نگران نباش ماکان توی ماشینه؟
سپهر ـ آره ماکان توی ماشینه دانی هم توی…