
ژانر رمان: عاشقانه، خانوادگی، اجتماعی
قسمتی از داستان رمان کنج عطر کلمات
اسمم را که صدا کرد بغضم مثل هیولایی بیرحم گلویم را به هم آورد و گفتم:
– خیالت راحت دیگه خامت نمیشم!
نگاهش روی صورتم دودو زد و به خیالش که مشت شدن دست و سفت شدن فکش را ندیدم.
بلند شد و همانطور که پشتش را به من کردہ بود گفت:
– میرم برات لباس بیارم. اینا تو تنت نم گرفتن.
فرار کرد از من و خودش.
اهرم شیر را باز کردم و کامل توی وان خوابیدم. با این چیزها تبم پایین نمی آمد.
تنم یکدفعه لرزید و پلک هایم را روی هم فشردم، اعتراضی نداشتم.
این روزها را تاب می آوردم و می رسیدم به آنچه که می خواستم.
می رسیدم به روزهایی که حتی با شنیدن صدای معترض او هم راہ نفسم بند نمیرفت.
داشتنت کوتاہ بود مثل درختی که تا بهش دست زدم، گنجشک هاش پریدن.
– با خودت لج میکنی یا من؟ پاشو بیا بیرون.
می خواستم ساعت ها در آن خلسه باقی بمانم. می خواستم درد و ضعف به تنم قالب شود و مغزم از فکر کردن بیفتد اما او نمی گذاشت.
چنان دست زیر بازوهایم انداخت و از داخل وان بیرونم کشید که دلم به حالش سوخت.
زیر لب به جانم غر میزد:
– بعد اگه بگم خری به تریج قبات برمیخورہ.
خندیدم و با لحن کشدار و گرفته ای گفتم:
– خرم که خرت شدم دیگه!
دست هایش از روی بازوهایم سر خورد و زیر لب غرید:
– هر چی بود تموم شد رفت مدام بازش نکن.
به غرورم برخورد و کف دستم را روی سینه اش گذاشتم. با جانی که نداشتم زور زدم و با صدایی که می لرزید گفتم:
– میری یا لباسامو دربیارم؟
– به چی تهدیدم میکنی بچه؟
داشتم نوکِ تیز خنجر…