
ژانر رمان: عاشقانه، انتقامی، معمایی، پلیسی
قسمتی از داستان رمان هلال ماه
وقتی دید مکثم طولانی شد خودش دست به کار شد.
– چرا فکر میکنی میتونی با من کنار بیای؟ یا از اون مهمتر من با تو کنار بیام؟
چی توی اون کله ی کوچیکت میگذره؟
دنبال چی هستی؟
خودمو روی مبل جلو کشیدم با جدیت گفتم: تو به من مدیونی هم در قبال پیدا کردن سرنخ اختلاس حساب های شرکت هم بابت اذیت هایی که با تهدید فروغی شدم و شهاب خبری ازشون نداره.
که اگر بفهمه پاشون و گذاشتن توی خونه ای که مادرش و من زندگی می کنیم و حالا به یمن وجود تو امنیتش رو هواست…
هوشیار و کاملا جدی زل زده بود بهم.
با پوزخندی گفت: داری گروکشی میکنی؟ فکر کنم اولش گفتی مذاکره!؟
این روت رو این چند ماهه کجا قایم کرده بودی که الان داری نشونش میدی؟!
– میتونی هر اسمی دلت بخواد روش بزاری.
– پس برای همین به مهرداد جواب رد دادی؟ چیزی ازش تو چنته نداشتی تا تلکه اش کنی؟
از جاش بلند شد و با صورت سنگی گفت: اشتباه گرفتی من اهل معامله نیستم اونم با تو و راهش کشید به طرف در ورودی.
نمیدونم فکرش به کجاها کشیده بود که اینجور خشن و تند شد و می خواست از شرم خلاص بشه.
– من فقط یک صیغه نامه می خوام.
صدای مهره ها ی گردنش با شتابی که بهشون داد بلند شد.
چشم های گشاد شده از حرفم و ریز کرد و همونطور که براندازم میکرد لب هاش رو بازی داد.
از نگاهش حس بدی گرفتم ولی راه برگشتی نبود باید راضی میشد.
مصمم نگاهش کردم راه رفته رو برگشت و روی پا نشست روبه روم دست هاش رو دو طرف زانوهام لبه ی مبل گذاشت و خودش و کشید جلو…
رمان هلال ماه واقعا زیبا بود.
اگر دنبال اغراق و داستان غیر واقعی نیستید، حتما اینو بخونید. مطمئنا خوشتون میاد.
مرسی از نویسنده