
ژانر رمان: عاشقانه، بزرگسال، غمگین، اجتماعی
قسمتی از داستان رمان بند دل
آتری مشغول کشیدن سرم دستش بود.
با قدم های بلند سمتش رفت و در همان حال گفت:
– می گفتم بچه ها بیان دیگه خودت چرا کشیدی؟
کنار تخت دخترک نشست و به بازوی خوش فرمش خیره شد که آتری با اخم آستینش را پایین داد و نامحسوس خود را عقب کشید.
– بهتری؟
بی حرف فقط سرش را تکان داد.
– مگه عادت دخترا چجوریه؟ چرا برا تو ده دوازده روز طول کشیده؟!
آتری چشم درشت کرد و بزاقش را قورت داد. اصلا خوشش نمی آمد پارسا در این حد با او راحت شده بود.
نگاه از چشمان عمیق مرد گرفت و اخم هایش را پر رنگ تر درهم کشید.
پارسا کلافه از این روی برگرداندن ها پوفی کشید و نزدیک تر شد:
– گوش کن دختر. الان دو هفته س داری میتازونی. تو برا من با همه فرق داری قبول.
ولی دلیل نمیشه دیگه پر رو شی.
روی فرمول هایی که طراحی کردی کم کم شروع به کار کن.
من تا یه هفته ی دیگه ازت یه نمونه می خوام.
نمونه ای که حاصل استعداد آتیس باشه! در ضمن…
دستش را به سمت صورت آتری برد و با لبخند منظور داری ادامه داد:
– من از تو نمیگذرم آتیس! بهتره کوتاه بیای.
دخترک ازلمس دستان پارسا منزجر شد و با صورتی جمع شده سرش را عقب کشید که مرد وحشی شد و گلویش را فشرد.
صورتش را در چند سانتی صورت دخترک نگه داشت و پچ زد:
– من بهت شوقی میدم که تا حالا تجربه نکردی مطمئن باش! هر کس دیگه ای بود تا الان جور دیگه باهاش تا می کردم ولی تو فرق داری.
حسی که آتری داشت ورای شخصی بود که فردی قصد تعرض به او را داشت…