
ژانر رمان: عاشقانه، هیجانی
قسمتی از داستان رمان ابرها نگاه می کنند
وقتی توی اون عصر تابستونی، روی کاناپه های اتاق بابابزرگ نشسته بودم، نمی دونستم به زودی مجبور میشم تصمیمی شبیه این بگیرم.
فقط به صورت سه نفر دیگر داخل اتاق نگاه می کردم و در تلاش بودم که ساکت بمونم.
مهرسا درست کنار دستم نشسته بود و مثل من، خبری از دلیل اومدنمون به خونه ی بابابزرگ نداشت.
به خصوص که بدون مامان دعوت شده بودیم و عمو و زن عمو هم نبودند.
این یعنی به اتفاق مهم افتاده بود.
سمت شمیم چشم انداختم که روبروی ما نشسته بود و دست به سینه به میز وسطمون نگاه می کرد؛ با لباس های ساده و صورت جدی همیشگی.
اگر چیزی می دونست هم نمی گفت.
نگاهم به طرف شهروز چرخید که کنار میز بابابزرگ ایستاده بود و با یکی از ست های جاخودکاری ور می رفت.
آهسته صداش زدم:
– داداش!
شهروز که بیشتر از ده سال از من بزرگتر بود، سر بلند کرد و جواب داد:
– بله؟
حالا خواهرش هم چشم از میز برداشته بود و به من نگاه می کرد.
صدام رو صاف کردم و از شهروز پرسیدم:
– تو هم خبر نداری جریان چیه؟
– چه جریانی؟
– بابابزرگ گفته بیایم... بدون مامان ما… بدون مامان و بابای شما.
روی شهروز و شمیم چشم چرخوندم و منتظر اطلاعات موندم.
می ترسیدم جریان ارتباطی با خودم داشته باشه.
هفته پیش تولد یکی از بچه ها دعوت بودم و اوضاع کمی از کنترل خارج شده بود.
شاید به گوش بابابزرگ رسونده بودند و صدام زده بود تا جلوی بقیه ی نوه ها توبیخ کنه…
تا یه کم از شمیم یاد بگیرم و سربزیر بشم! شاید هم اینها خیالات من بود…