
ژانر رمان: عاشقانه، انتقامی، هیجانی
قسمتی از داستان رمان نیرنج
کوله اش را روی صندلی عقب انداخت و با نگرانی پیاده شد.
– نمیتونی درستش کنی سورن؟
– باید بره زیر دست تعمیر کار کار من نیست.
– وسط این جنگل تعمیر کار از کجا پیدا کنیم؟
سورن بلاتکلیف زیر باران دستی به صورت خیس خود کشید و سمت ماشین برگشت.
– یه کاریش می کنم.
– میدونی الان کجاییم؟
– نصف تنه اش توی ماشین بود:
– وسط جنگل.
– اینو که می دونم عقل کل! منظورم اینه ما وسط جنگل چه غلطی می کنیم؟
چراغ قوه را روشن کرد و در ماشین را بست.
– تو فکر کن یه راه میانبر که بی دردسر برسیم نوشهر، اما انگار دردسر دست از سر ما برنمیداره.
آفسون بازوانش را بغل گرفت کمی سردش بود و از تاریکی و سکوت وهم انگیز جنگل میترسید.
– چه کار کنیم سورن؟ تا صبح بمونیم همینجا؟
– چاره ای نیست باید صبر کنیم.
– موبایل آنتن نمیده.
– تو همینجا بمون یا اصلاً برو تو ماشین… یه کم جلوتر شاید تونستم انتن…