
ژانر رمان: عاشقانه، کل کلی، هیجانی
قسمتی از داستان رمان شاهکار
ظاهرا اوضاع کارخانه چندان خوب نبود.
این را هیراد قبلا گفته بود و حال به هم ریخته ی این مدت کوروش نیز همین را اثبات می کرد.
امیدوار بود اوضاع بهتر شود چرا که پدرش کم برای آن کارخانه زحمت نکشیده بود.
جوانی و عمرش را پای آن کارخانه گذاشته بود.
میز را چید و از آشپزخانه بیرون رفت و غر زد:
این جا هم شما دوتا بی خیال کار نمیشین؟ بیاین شام.
کوروش خنده اش گرفت و گفت: خیلی خب، غر نزن که اومدیم.
پاشو هیراد جان.
هیراد هم با لبخندی از جا برخاست و همراه یکدیگر سر میز آمدند.
هیراد کنار همراز نشست و ابتدا بشقاب او را برداشت و کفگیری برنج به همراه قیمه بادمجان خوش رنگ و بوی دستپخت مهرنوش را برایش کشید.
با لبخندی از او تشکر کرد و با اشتها مشغول به خوردن شد.
کمی که گذشت هیراد قاشق و چنگال را داخل بشقاب گذاشت و دست از خوردن کشید و گفت:
میدونم شاید الان وقتش نباشه و بهتره بزرگترا در این مورد صحبت کنند اما الان میخوام در ارتباط با موضوعی باهاتون حرف بزنم.
مهرنوش سری تکان داد و گفت: بگو پسرم، راحت باش.
نگاهی سمت همراز انداخت و گفت: میخواستم با اجازه ی شما و اگه همراز جان هم موافق باشه، عروسیمون رو یه کم جلو بندازیم.
متعجب نگاهش کرد.
چرا قبلا در این مورد چیزی نگفته و این قدر ناگهانی این تصمیم را گرفته بود؟
کوروش با آرامش ذاتی اش پرسید: چه طور؟ تو که قبلا از این موضوع چیزی نگفته بودی و قرار بود چند ماه دیگه عروسی کنید.
هیراد با لبخند نگاهش را به همراز دوخت و در جواب پدر زنش گفت: درسته، اما می دونید که من و…