
ژانر رمان: عاشقانه، هیجانی، انتقامی، ازدواج اجباری
قسمتی از داستان رمان اغواگر
عروسی مهتاب دو ماه دیگه است؛ من باید هر جور شده جلوتر از عروسی مهتاب با علی نامزد کنم تا همه چیز طبق نقشه پیش بره.
من باید علی رو با پول خر کنم بهش باج میدم هر کاری که می تونم باید انجام بدم تا علی کنار من قرار بگیره.
نگاه های اون روزش اصلا یادم نمیره با چه رویی آخه پاشده آمده خونه ما، خبر نامزدی شو به مامان بابا میده بعد با من چشم تو چشم میشه و بهم لبخند ژکوند میزنه، انگار که من دستمال کاغذی بودم که هر وقت که بخواد می تونه از من سوءاستفاده کنه و بعد منو بندازی سطل آشغال با یکی دیگه نامزد کنه.
فکر کرده چون خانواده اصیله و من روم نمیشه به کسی بگم که چه غلط های زیادی با من کرده می تونه باز هم از من سوءاستفاده کنه تو چقدر احمقی ملودی فکر کردی اگر به حرفش گوش کنی میاد سراغ تو؟
خوب معلومه که سراغ تو نمیاد چون که اون یک آشغاله.
یادته اون روزی که اومد خبر نامزدی رو بده و تو شوکه فقط نگاش می کردی چه جوری بلند شد از جاشو اومد طرفتو لپتو کشید و گفت:
_ عزیز دلم ناراحت نباش، ایشا… توهم بزرگ میشی عروس میشی.
کثافت آشغال اگر من بچه بودم پس چرا دورم موس موس می کردی؟…
😊🤗⭐