
ژانر رمان: عاشقانه، مافیایی، معمایی
قسمتی از داستان رمان ۱۴۱۱
نفس عمیقی کشیدم و با ناتوانی و عجز زل زدم به مسیر سربالایی پوشیده از برفی که دیگه مثل این یه تیکه ای که بعد از پیاده شدن از ماشین اومدم نمی شد راحت ازش عبور کرد.
با یه حساب چشمی و سر انگشتی فهمیدم ارتفاع برفش بدون شک تا ساق پام رو می پوشوند و انگار هرچی بالاتر
می رفتم بیشتر هم می شد.
بازدمی رو که از شدت سرما به بخار تبدیل شده بود رو بیرون فرستادم و به ناچار قدم اول رو توی برفایی که اصلاً پا نخورده بود گذاشتم و به صدایی که در اثر له شدن برف ها زیر پوتینم ایجاد می شد گوش دادم تا شاید شنیدن این صدای لذتبخش بتونه سختی راه رو کم کنه.
تعجبی هم نداشت که تا چشم کار می کرد هیچ رد پایی نمی دیدم.
کی به جز من تا این اندازه عقلش زایل شده بود که خودش رو به همچین جایی برسونه.
جایی که رد شدن از چند کیلومتریش هم خطر محسوب میشد اگه فقط می فهمیدی این محدوده متعلق به چه کسیه و توش چی کار می کنن.
شنیدن اسم طرف کافی بود تا هرکی هم قصد رد شدن از این حوالی رو داشت ماست هاش رو کیسه کنه و کلاهشم این طرفا افتاد نیاد دنبالش.
حالا من این جا بودم اونم با به احتمال خیلی کم…