
ژانر رمان: عاشقانه، معمایی
قسمتی از داستان رمان گلوگاه
نزدیک خانه از تاکسی پیاده شدم و با دندان گردی راننده ، بیشتر از همیشه هزینه تاکسی را تقبل کردم.
چراغ روشن قهوه خانه محل باعث شد، ابتدای کوچه آپارتمان چند واحدی و کهنه ام بایستم و به این بی اندیشم که بهتر است، صبح قبل از محل کار سری به آن جا بزنم.
سنگفرش کوچه را با شیب ملایم به سمت آپارتمان قدیمی و تقریبا رو به خرابی ام بالا رفتم و از دو پله قرمز رنگ سیمانی بالا رفتم.
فاطما به ستون کناریله ها تکیه داده و مردی روی تنش خم شده و شدیدا در حال بوسیدن همدیگر بودند.
این صحنه حداقل هفته ای چند بار با مردهای متفاوت، تکرار می شد.
کلید در در واحد سمت چپ انداختم.
خانه ای که گلدان هایم در آن، انتظارم را می کشیدند.
فاطما با ناله های پر لذتش، بدرقه ام کرد و من در را پشت سرم به هم کوبیدم که…..
بسته نشد.
سر چرخاندم.
مرد در آستانه در خانه بود.
به سمتش برگشتم.
موهای بلند محمد تارزان مانندش اولین چیزی بود که بعد از آن قد بلند و اندام ورزیده به چشم می آمد.
و خیلی زود نگاه آدم به آن چشم بند چرمی که روی چشم سمت چپش را پوشانده و آدم را یاد دزدان دریایی می انداخت، معطوف می شد…