
ژانر رمان: عاشقانه، طنز
قسمتی از داستان رمان گریه میکنم برایت
دستامو بردم بالا توهم قفلشون کردم کشو قوسی به بدنم دادم و محکم نفسم رو فوت کردم.
اخیش کمرم خشک شده بود. آخه اینم شد زندگی؟!!!
یه پسر الاف و بیکار خیرسرمون لیسانس گرفتیم نشستیم پای چت روم ولی خدایی خیلی حال می داد
بد جور عادت کرده بودیم بهش، منظورم خودم و محمد و فرزاد دوستایه خل و چلم.
می رفتیم تو چتروم، گاهی اوقات با اسم دختر می رفتیم مخ پسرارو می زدیم.
گاهی با اسم پسر می رفتیم مخ دخترارو می زدیم بعدشم یک جا قرار می زاشتیم باهاشون می رفتیم از دور می دیمشون.
اگه مالی بودن که چه بهتر می رفتیم جلو اگرم نه که انقدر بدبخت منتظر وایمیستاد که زیر پاش علف سبز میشد و ماهم هرهر کرکر می خندیدیم.
حتی یادمه یبار با یک دختری تو چتروم آشنا شدم عکسشو برام فرستاد بدک نبود گفتم خوبه یکم می خندیم.
واسه همین برای فردا باهاش قرار گذاشتم.
من قیافم خوب بود همیشه دوستام می گفتن برو مدلینگ شو البته اگه پارتی داشتم حتما اینکارو می کردم.
همیشه عاشق این بودم ک پول راحت دربیارم.
خلاصه که با دختره قرار گذاشتم رفتم سر قرار اما با چه وضعی؟!
شلوار و پیرهن بابامو پوشیدم شما تصور کنین شلوار پارچه ای با پیرهن گشاد آستین بلند با کتونی البته ازحق…