
ژانر رمان: عاشقانه، هیجانی، انتقامی
قسمتی از داستان رمان کلبه
کابوس بود یا بیداری؟ نور خورشید وسط تاریکی خواب توی چشمش خورد.
کسی کنار گوشش جیغ می کشید «هادی»!
لبش خشک بود مثل خاک… دهنش مزه ی خاک می داد. دست هایش مشت شد و خاکی بر سرش ریخت و باز جیغ زد بابا.
سیاهی چادر زنها احاطه اش کرده بود نفس نداشت دیگر.
دهانش را باز کرد. دستانش را پیش برد.
باید از میان این سیاهی ها راهی پیدا می کرد.
عرق کرده بود.
میان تلاشش دستی آمد و کشید.
دستی مردانه… با انگشتانی کشیده و استخوانی این دست را کجا دیده بود که با جزییات یادش بود؟
دست دور مچش حلقه شد و صدایی توی سرش پیچید برید کنار… برید کنار… هاله. هاله جان.
از لای چشم های تار از گریه اش علیرضا را دید. علیرضا بود!
خندید… وسط گریه خندید و لب زد «علیرضا».
کسی با تمام قدرت بازوهایش را گرفت.
حجم عظیمی از نور چشمش را زد…