
ژانر رمان: فانتزی، دارک، اِنِمیزتولاورز، جفت روحی
قسمتی از داستان رمان پیوند با الف تاریک
اینجا نظم خودش رو داره. بالا دستا فرمان میدن، پایین دستا جون میکنن، ما آدمها؟ حتی سایه مونم حساب نمیشه.
زیر پاشون زندگی می کنیم، اسیر جادوی سیاهشون.
براشون چیزی جز حیوان خونگی برای سرگرمی نیستیم.
ارزش من فقط به اون چیزیه که اربابم بتونه به خاطرش سود کنه.
صدای قدم هایی نزدیک میشه. گوش تیز می کنم، آماده میشم. این بار جلوی در می ایستن.
دوباره از خودم می پرسم: نکنه همین لحظه پایانمه؟ ضرب های محکم منو از فکر بیرون می کشه.
{آملی} صدایی عمیق و خشدار اسممو صدا می کنه.
ساکت می مونم.
کلید توی قفل می چرخه، دستگیره حرکت می کنه. یکی وارد میشه، درست همونطور که می ترسیدم.
چیزی نمیگه، فقط زل میزنه بهم. نگاه سردش لباس ژنده مو میکاوه؛ ردای رنگ پریده ای که دور تنم پیچیدم. محکمتر
دور سینه م می پیچمش، ولی نگاه گرسنه ش از من جدا نمیشه.
– چی میخوای؟
لبخندش مثل زخم باز میشه. بدن بزرگش به زور توی اتاق جا میگیره. جلو میاد، بازومو می گیره و مجبورم میکنه بایستم.
حتی وقتی منو بیرون می کشه، سعی میکنم ردایی رو که از شونه هام سر می خوره محکم نگه دارم.
با ترس صدامو بالا میبرم:
– این یعنی چی؟ کجا داری منو میبری؟
هیچ جوابی نمیده. قدم هام سنگینتر از کفش های چرمی باریکشه، هرچند قدش دو برابر منه، حضورش مثل سایه ی سنگین رو تنم میافته.
آماده ی چیزی که برام در نظر گرفتن نیستم، هرچند بیشتر عمرمو منتظر همین لحظه گذروندم. بدنم از سال ها اسارت ضعیف شده، زانوهام میلرزن، آماده ی فروپاشی.
ولی الف تاریک نمی ذاره زمین بخورم؛ با قدرتی بیرحمانه بازومو از آرنجم می گیره و سرپا نگهم میداره….</p>