
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی، بزرگسال
قسمتی از داستان رمان پیشکش
مثل وقتی که برام خواستگار اومده بود. وقتی مامان بهش زنگ زد و گفت خواستگارم پسر خوبیه و از هر نظر قابل قبوله و خواست خودش رو برای عقدم آماده کنه.
برای اینکه بیاد و جای پدرم دفتر رو امضا کنه، پدربزرگم.
همون کسی که قرار بود بعد از پدرم بعد از بابا فرهاد برام پدری کنه بزرگتری کنه.
گفته بود من برای دختر بی چشم و رویی مثل باران هیچ کاری نمی کنم.
از من بدش میومد.
یعنی همشون بدشون می اومد.
یه عمه داشتم و سه تا عمو که با پدرم می شدن چهار تا پسر و یه دختر.
فرزندان تورج معظم بزرگ خاندان معظم که همه از کوچیک و بزرگ بهش احترام می ذاشتن.
صاحب دوتا کارخونه ی چوب بُری و یه کارخونه ی شیشه و سنگ بُری و تولیدی میز و مبلمان که قبل از مرگش بیشتر اموال و املاکش رو بین بچه هاش تقسیم کرده بود.
ولی قرار بود تا وقتی زنده است همه ی اونا زیر نظر خودش باشه و پسراش فقط مدیریت اونا رو به عهده داشته باشن.
خودش هم تو یه عمارت بزرگ زندگی می کرد البته نه خیلی اعیونی.
مادر بزرگم ملیحه خانوم زن با فضل و کمالی بود و خیلی خوش سلیقه.
اون عمارت رو به قدری زیبا مبلمان کرده بود که بعد ها بعد از فوتش هم کسی دست به وسابل خونه و نوع چیدمان نزد.
پدرم هم به مادرش رفته بود و با بقیه ی برادراش و خواهرش فرق داشت.
مرد آرومی بود تا قبل از فوتش همیشه از یک چیز تو زندگیش ناراحت بود و اون جدا شدن از مادرم…