
ژانر رمان: عاشقانه، روانشناسی، اجتماعی
قسمتی از داستان رمان هوروش
مانتوهای درون دستم را روی رگال کنار اتاق پرو قرار دادم تا اشکان به چوبشان بزند، چرخیدم سمت مشتری دختری با موهای دودی و آرایشی غلیظ آنقدر از این قیافه ها دیده بودم که برایم تازگی نداشت.
– جانم؟
– این مانتو ارغوانیش سایز من هست؟
با همان نگاه اول سایزش دستم آمده و نیاز نبود دوباره نگاهش بیاندازم، سمت رگالی که نشان می داد رفتم و مانتو را به دستش دادم.
– کار خیلی محشری انتخاب کردی، تن خورش حرف نداره از کارای تاپ امسال سه بار شارژ شده انقدر که طرفدار داره.
دختر با لبخند پهنی نگاهم کرد.
– من همیشه تاپ پسندم.
– از سلیقه تون مشخصه عزیزم.
و با دست به پرو اشاده کردم.
– اتاق شماه پنج، زود برو تا پر نشده.
این بیست و پنجمین مشتری امروزم بود. تا زدن رکورد فروش مهسا راه زیادی نداشتم، تصمیمم این بود که
سه روز پشت هم رکوردش را بزنم، زیادی داشت برایمان شاخ می مشد .
پشت در پرو منتظر مشتری بودم که سحر کنارم ایستاد.
– چندمیته؟…