
ژانر رمان: عاشقانه، مافیایی
قسمتی از داستان رمان نقطه ویرگول
یک ساعت به پایان شیفتم مانده بود. دلم می خواست زودتر بروم.
بی خیال مریض و این بیمارستان من که هیچ وقت دکتر با وجدانی نبودم این بار هم روش…
ولی انگار امشب باید اضافه هم می ماندم نیرو کم بود.
– آقای دکترا بیاید کمک.
با صدای داد پرستار مجبور شدم سریع به سمتشان بروم. یعنی این خراب شده دکتری جز من نداشت؟!
انگار دم دست ترین بودم.
برگشتم و به بلبشوی مقابلم نگاه کردم.
بچه ای اندازه ی دو کف دست شاید کمتر از سی روزه گوشت سر و صورتش جمع شده و پر از خون آبه بود.
سریع مشغول معاینه شدم.
– وضعیت حیاتی؟
– شیارهای اصلی مغزش آسیب دیده.
در این مواقع زمان مهمترین چیز هست…
– ضربان قلب؟
– روبه افت…
کتری آب جوش خالی شده روی صورتش گویا!
نه اینجا دیگر فایده نداشت. هر لحظه ممکن بود بمیرد…