
ژانر رمان: تخیلی، عاشقانه، معمایی
قسمتی از داستان رمان لرد تاریکی
با فرو ریختن آشغال های موز و ساندویچ های گندیده روی سرم از دنیای خیالیم بیرون آمدم و دستم با قلم خشک شد.
صدای قهقه های گروه دخترانه ی منفور ها که قلدرهای سرسخت دبیرستان بودن توی دستشویی پیچید. دستم را بالا آوردم تکه موز را از لای موهای شکلاتی رنگم بیرون کشیدم و زیر لب زمزمه کردم:
– باز هم اومدن تا قلدری کنن.
– عا نشنیدیم چی گفتی لارا بلک؟
نفسم را در سینه حبس کردم هر حرفی باعث یک درگیری بدتر می شد.
پس سکوت کردم و سرم را به زیر انداختم با لگدی که یکی از آن ها به در انداخت از جا پریدم و صدای جیغم را مابین ساق دستم خفه کردم.
– بیا بیرون بازنده.
نفس زنان سریع دفترم را زیر پیراهنم مخفی کردم و خودکارم را توی جیبم گذاشتم بار دیگر لگد محکمی به در کوبیدن و من با دستانی لرزان از روی توالت بلند شدم و به سمت در رفتم.
صدای قهقه های مسخره شان لحظه ای قطع نمی شد و مسخرم می کردند.
– دیدین گفتم می ترسه که درو باز نمی کنه؟
– آره احمق قایم شده.
– آخی بچه کوچولو….