
ژانر رمان: مافیایی، انتقامی، معمایی، عاشقانه، جنایی
قسمتی از داستان رمان فرشته ای از تبار جهنم
معلم که مرد میانسالی بود دستی تو موهای جوگندمیش کشید و گفت تمرین هایی که باید حل کنید این چند تا برگست.
و از توی کیفش سه تا برگه در آورد و گذاشت رو میز، با لبخندی سرمو به نشونه ی تایید تکون دادمو گفتم : حتما حل میکنم.
معلم خدانگهداری گفت و منم به سلامتی گفتم و رفت.
پشت سرش از اتاق خوابم اومدم بیرون.
من توی یک خانه ی ویلایی زندگی می کنم پنج اتاق و دو طبقه داره یک اتاق برای پدرو مادرم و یک اتاقم برای من و دو اتاق دیگه برای خواهرم تیدا و برادرم آرتا هست که از من بزرگترن و یک اتاقم برای مهمون هست.
اتاق من طبقه دومه کلا توی طبقه دوم اتاق من هست و انباری و اتاق مهمون.
سه تا اتاق دیگه پایینه و برای راحتی خودشون اونا رو برداشتن و این اتاق زیر شیروانی رسیده به من البته دیگه برام مهم نیست چون داریم از این خانه میریم.
توی ویلا غوغایی به پا بود پر از کارگر که می رفتن و میومدن آرتا و مامان داشتن به کارگرا دستور می دادن که چیو ببرن و چیو نبرن.
قرار بود فقط وسایل ضروری برده شه چون بابا می گفت خانه ی جدید رو با وسیله خریده.
بابام یه شرکت تجاری داره ولی نمیذاره آرتا اونجا کار کنه و میگه باید یاد بگیره رو پای خودش وایسه…