
ژانر رمان: عاشقانه
قسمتی از داستان رمان سرمه سنگ
– قربون دستت آقا رحمان، نیم کیلو تخم کتان و یه شونه تخم مرغ می خوام!
آقا رحمان خندید و حین کشیدن تخم کتان با همان لهجه ی شیرین گیلانی اش به شوخی طعنه زد:
– چه قدرم مصرف تخم مرغتون بالاست دخترجان
کش کلاه حصیری سرمه با شانه بالا انداختنش بیخ گلویش افتاد. با کمک سر انگشتان و گردنی که کج می کرد، از خفت افتادن کش بیخ حلقش خود را نجات داد و گفت:
– مصرف شهبال و تخم طلا و پرحنا بالاست عزیزم که همهی عشق و علاقش به همین فنچولا…
همراهش با آهی مصنوعی به شوخی اضافه کرد:
– ای کاش منم به قناری بودم.
و تازه متوجه حضور مشتری دیگری شد که از دقیقه ای پیش شانه به شانه اش ایستاده بود.
حواس آقا رحمان هم به مشتری از راه رسیده جلب شد.
– در خدمتم امر بفرما؟
غریبه کارت بانکی را جلوی نگاه آقا رحمان گرفت و تقاضای دو نوشیدنی خنک کرد. چشم های دختر بی اختیار به دستی چسبید که کارت را سمت آقا رحمان گرفته بود.
طرح انگشتانش طوری بود که انگار با وسواسی بی نظیر برای کاشت تک تک موهای سیاه بر روی بندبندشان، فضای کاشت را کرت بندی کرده اند؛ همان دست آشنایی بود که ساعتی پیش، جلوی نگاه بهت زده اش لیوان کاغذی را در مشت مچاله کرده بود! علاوه بر کلام آهنگین و خاص…
ممنون از رمان هایی که میزارید لطفا رمان ژانر کل کلی زیاد بزارید
تشکر