
ژانر رمان: عاشقانه، همخونه ای، نزدیک به واقعیت
قسمتی از داستان رمان زندگی خصوصی
سمت یخچال اتاق رفت.
از لیوان های یک بار مصرف یکی را جدا کرد: ظرف و ظروف ندارین همراتون؟ تو این لیوان بریزم اشکال نداره؟
همانطور که لیوان را از آب میوه پر می کرد غر زد: پس این شازده ی شما چی کار می کنه؟
خدایی خیلی اخلاقش بده، البته بد اخلاق نیستا فقط گیر بی خود می ده.
رفتم میدون کلی خرید کردم اومده میگه چرا خیارای سالادی انقدر درشتن.
خوب مگه خیار سالادی نباید بزرگ باشه؟ جعبه ی شیرینی داخل یخچال را هم بیرون کشید:
شما می تونی بخوری؟
– نه…
جعبه را گذاشت روی صندلی و کنار تخت خم شد: این نی رو گذاشتم که راحت تر بتونین بخورینش.
دستمالی برداشت و کشید روی چانه ی نادر خان و گوشه ی لبش را خشک کرد:
ریشتون دراومدا، اما اصلا غصه نخورید.
فردا میام کمکتون می کنم صورتتون رو خوشگل کنید.
نشست روی صندلی و جعبه را روی پایش گذاشت:
با اجازتون من یکی می خورم، لبته شاید هم دو تا.
بستگی داره دوستش داشته باشم یا نه.
در جعبه را برداشت و خندید: به به، دقیقا از همون مدلاییه که من دوست دارم.
یک رولت پر و پیمان را برداشت و گاز بزرگی زد:
کاش اینارو می شد با یه لقمه خورد.
می گم نادرخان، چند وقت باید بمونین تو بیمارستان؟
– نمی دونم. دکتر با کوروش حرف زد.
دستمالی برداشت و انگشتش را تمیز کرد:
دکترای اینجا رو نمی دونم، اما پرستاراش یه تخته کم دارن.
لبخند نادرخان را که دید ادامه داد: ازش می پرسم من همراه نادرخان سرابی هستم، حالش چطوره؟
میگه پسرش با دکتر حرف زد، برو از خودش بپرس.
یعنی زورشون میاد دو تا کلمه حرف بزنن.
نگهبانش هم…