
ژانر رمان: عاشقانه، پلیسی، کلکلی، بزرگسال
قسمتی از داستان رمان ریما
یکی از مردای غول تشن تو اتاق به اشاره ی کثافت بزرگ اومد سمتم نزدیکم شد تا اومد خم شه طرفم با پا زدم تو چونش، قشنگ معلوم بود کپ کرده، پدر مجید هم با تعجب نگام می کرد. اون پسر بود می خواست این بلا رو سرم بیاره وای به حال این که پدره.
پدر مجید اشاره کرد که بی خیالم شه.
با سر به بقیه اشاره کرد که برن بیرون، مجید هنوز عین دکل برق وسط اتاق واستاده بود که باباش داد زد:
گم شو بیرون.
یک نگاه حرصی به من و باباش انداخت و با سرعت رفت بیرون.
هنوزم احساس ترس می کردم، کجایی داداشم که ببینی خواهر کوچولوت تو چه مردابی گیر کرده!؟
یه صندلی آورد و گذاشت رو به روم و نشست روش یه ذره نفس نفس زد و بعدش از تو جیبش یه قوطی قرص درآورد و چند تا قرص بدون آب خورد یه ذره که آروم تر شد به حرف اومد.
پدر مجید: سلام خانوم کوچولو.
اسم من سعید هست و متاسفانه پدر این مرتیکه ی الدنگ بی خاصیتم! اسم تو چیه؟ میشه از اون پناه گاهت بیای بیرون.
نمیدونم آرامش توی صداش بود یا صداقتش که باعث شد بیام بیرون، آروم خزیدم بیرون و روبه روش رو زمین چهار زانو نشستم و زل زدم بهش.
یه لبخند کم جون زد و با مهربونی که تا ۵ دقیقه پیش خبری ازش نبود گفت نگفتی اسمت چیه؟
بازم عین بز زل زدم بهش وقتی دید چیزی نمیگم خودش شروع کرد.
همونطور که گفتم اسمم سعید هست. ۵۷ سالمه ۸ سال پیش زنمو تو یه حادثه از دست دادم تنها بچم این مجید بی خاصیته که نه به من رفته نه به مادر خدا بیامرزش.
می دونم خجالت آوره ولی می دونم که اون یه لجن به تمام معناست نمی دونم چجوری ولی مثله اینکه تورو…