
ژانر رمان: عاشقانه، غمگین، اجتماعی
قسمتی از داستان رمان دُر
مامان با گریه به طرفم اومد و دستمال کاغذی رو زیر بینیش کشید و گفت:
– مگه نگفته راضی شده یه روز در هفته پناه رو بیاریم پیش خودمون؟ خب پس چرا بابات رفت بچه رو نداد بهش؟
گفت… گفت پشیمون شده زیر قول و قرارش زده.
– بابا کجاست؟
مامان با بغض و گریه دستش رو تکان داد:
– زنگ زد تو خیابون علاف مونده، میگه حالم خوب نیست حتی بیاد خونه ببین این پسره چه بدبختی واسمون درآورده…
میگم درسا دوباره یه زنگ بزن بهش، باش حرف بزن ببین حرف حسابش چیه واسه چی داره هر روز یه جور دورمون میده… بگو مگه خودت قول ندادی، مرد باش رو حرف بمون دیگه.
– باشه مامان، زنگ می زنم تو برو یه چایی چیزی بخور، از نفس افتادی از بس گریه کردی… یه زنگ می زنم ببینم چی میگه، تا بابا نیومده میگم بره پناه رو ازش تحویل بگیره…