
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی
قسمتی از رمان بگو سیب
نگاهم چند دقیقه ای بود که با آه و حسرت به آسمون پر گرد و غبار خیره شده بود ، آسمون انقدر گرد و خاک تو
خودش حل کرده بود که آدم حس می کرد شیشه ی دو جداره ی پنجره ی اتاقم رو با خاک پوشوندن و این منظره ی نا
زیبا به خاطر همین کثیفی اینطور به چشم میاد.
آهم رو تو گلوم خفه کردم و بالاخره نگاهمو از آسمونی که زمانی آبی و خوش رنگ و لعاب بود گرفتم.
هربار دیدنش حتی دل منی که سرخوش تر و بی خیال تر از خودم سراغ نداشتم و هم تنگ و گرفته می کرد.
انقدر تنگ و گرفته که انگار قلبم رو تو یه سلول انفرادی تنگ و تاریک حبس کرده باشن.
دستی میون موهام کشیدم و کتاب بینوایانم رو داخل جعبه ی کارتنی قرار دادم. جعبه کامل پر شده بود از کتاب های
رمان و ادبیم.
تنها جای یک کتاب تو کنج جعبه خالی بود که با قرار دادن رمان بالگردون اون رو هم پر کردم و جعبه
رو بستم و برای محکم کاری از چسب پهن و پنج سانتی روی درز جعبه کشیدم، سر ماژیک آبی رنگ و بین لبهام
قرار دادم و با کشیدنش برش داشتم و با خط معمولی و کمی کج و کولم، همونطور که در ماژیک تو دهنم بود
نوشتم…
تشکر فراوان
👍