
ژانر رمان: عاشقانه
قسمتی از داستان رمان بغض محیا
در افکار خودم بودم که نامی که همیشه لرزه به قلیم می انداخت را از دهان عمه شنیدم.
خودم را به بی تفاوتی زدم اما تمام حواسم پی عمه که نه پی امیر عباسی بود که راجع بهش صحبت می کرد.
والا مژگان جان از تو چه پنهون دلم زیاد به این دختره رضا نیست.
اما چه کنم امیر عباس مرغش به پا داره ماشاا…
انقدم اخلاقش چیز مرغیه که نمیشه باهاش حرف زد دو کلوم.
از طرفیم دیگه سی رو رد کرده و همینطور یه لا قبا مونده به خدا، گفتم حالا که دلش گیره پا پیش بزاریم برای این دختره.
قلیم ایستاد.
جمله ی عمه چندین بار در مغزم اکو شد.
دلش گیره…
دلش گیره…
امیر عباسی که سال ها بود عشقش در جانم ریشه کرده بود و با رگ و پیم عجین شده بود حالا عاشق شده بود و من لب فشردم تا بغضم سر باز نکند.
ناگهانی از جا بلند شدم.
سعی می کردم نلرزد صدایی که از ته چاه میامد، مادر من درس دارم با اجازتون من برم دیگه.
به ته مانده های سبزی نگاه دوختم.
وا دختر بشین ببینم.
درس دارم…
درس دارم یعنی چی؟؟؟ رو به عمه مرجان کرد.
بیا مرجان خانوم اینم دختر خودمون این همه پاش زحمت بکش اونوقت به کارو نمی تونه سرانجام بده.
عمه مرجان اخمی کرد.
ولش کن مژگان جون بزار بره بچه ماشاا… همه شو که پاک کرده این چهار تا دونه ام خودمون پاک
می کنیم بزار بره به درسش برسه.
برو عمه برو به کارت برس…