
ژانر رمان: عاشقانه، غمگین، ازدواج اجباری
قسمتی از داستان رمان الهه بانو
موهای طلایی و بلندش که ماهرانه فر شده بودند به زیبایی صورتش افزوده و روی شانه هایش رها شده بودند.
تاج نقره ای رنگ روی سرش در میان آن همه تاریکی به زیبایی می درخشید و نور ماه را که از بالکن توی اتاق می تابید را به خوبی منعکس می کرد.
موهای طلایی اش با آن تاج هارمونی عجیبی داشتند و چهره اش را زیباتر از همیشه نشان می دادند.
جواهرات گران قیمت و زیبایی که به سر و گردنش انداخته بودند چشم هر بیننده ای را خیره می کرد و حسرت زن های دور و برش را دو برابر، جواهراتی که مثل شان در ایران نبود!
لباس عروس سفیدش انگار که فقط مخصوص او دوخته شده باشد نظیری در جهان نداشت.
کار دست بهترین طراحان و خیاط های ایتالیا بود.
با پوشیدن آن لباس و با داشتن آن زیبایی افسانه ای مثل ملکه ها شده بود!!
و سوال این بود، حالا این زن با این همه زیبایی و ثروت پس چرا چشمانش این همه غم داشت و لب های سرخ و زیبایش نمیخندید؟؟
صورت زیبایش در این شب بخصوص باید از همیشه با طراوت تر و شاداب تر می بود.
اما پس چرا احساس می کردم چند سال بزرگتر از سنش به نظر میرسد؟؟
انگار یک شبه داشت پیر میشد و این روند دردناک ادامه داشت تا دیگر چیزی از او باقی نماند.
مطمئن بودم زن در آیینه فردا که از خواب برمی خیزد دیگر مثل سابق نمیشود.
دیگر هیچ وقت خبری از «آناهید» قبلی نمیشود، هیچ وقت!
چشمان پر از دردم را به روی تصویرم در آیینه بستم و برای هزارمین بار بغضم را مصرانه فرو دادم و نگذاشتم این توده ی دردناک سر باز کند.
که اگر سر باز میکرد… اگر سر باز میکرد…