
ژانر رمان: عاشقانه، بزرگسال
قسمتی از داستان رمان آدم های شرطی
امیدوارم اگه ازدواج کنم دست از سرم برداره.
مامان اصرار می کنه ازدواج کنم، ولی پارا میگه فکر خوبی نیست.
همین یک راهم مونده، اونم امتحان می کنم شاید ولم کرد.
یادم اومد از ترس شنیده شدن صدام گوشیم روخاموش کردم آخه همی نکه گوشیم پیشم باشه بسه.
می دونم با وجود این که هیچ تماسی برقرار نیست ولی اون می تونه منو بشنوه!
گوشی رو از کیفم در آوردم و روشن کردم یه پیام برام اومد بازم شماره صفر، نکنه حرف های منو یارا رو شنیده باشه!
ولی نه گوشیم خاموش بود که…
زندگیم شده یه کابوس همش میگم باید بیدار بشم ولی سه ساله تو این کابوس دست و پا میزنم.
با ترس و لرز اس ام اس رو باز کردم.
به نظر من ازدواج نکن… چون وقتی بفهمه با کسی که دختر نیست داره ازدواج می کنه صد در صد طلاقت میده و آبروی خونوادت…