
ژانر رمان: عاشقانه
قسمتی از داستان رمان پرهون
دختری که دست راست من ایستاده بود و با موبایلش مشغول فیلم برداری بود این را با صدایی بلندتر از معمول گفت؛ آن قدر بلند که حواس او را هم پرت کند و سرش را بچرخاند سمت ما و در نهایت، مسیر آمدن داوران.
می توانستم قطره ی عرق نشسته روی پیشانی اش را ببینم وقتی که ربات را از روی میز، برداشت برد سمت حسام و هر دو سر در گوش همدیگر مشغول حرف زدن شدند.
کلافه بودم هم از جانب صداها و هم از جانب بوهای مختلف و فضایی که انگار داشت خفه ام می کرد.
با فشار جمعیت کمی عقب آمدم و از میله های جداکننده فاصله گرفتم.
مقنعه ی در آستانه سقوطم را برگرداندم سر جایش و آب معدنی ای که توی کیفم بود را بیرون آوردم دلش را نداشتم وقتی داورها قرار بود نتیجه ی کارشان را بسنجند، بمانم و ببینم و در نهایت بالا نیاورم.
از این میزان تنش و اضطراب خودم را رساندم به دیواری که میشد به آن تکیه داد و بین رفت و آمد دانشجویان و مهمانان این تورنومنت سر بطری را به لبهایم چسباندم و آب گرم شده اش را یک نفس سر کشیدم…