
ژانر رمان: عاشقانه، معمایی
قسمتی از داستان رمان هتل ماهی
کسی صورتم را نوازش میکرد نرم و اهسته همان جوری که مامان می کرد مرا بوسید همانجوری که مامان می بوسید.
بوی خوبی میداد همان جوری که مامان همیشه بوی کرم و شامپو میداد پلک زدم و بیدار شدم…
گلویم خشک شده بود کف دستم را روی صورتم کشیدم بعضی وقتها رویاها بسیار شیرین بودند.
شیرین تر از زندگی واقعی غلت زدم و به موبایلم که روی پاتختی بود خیره شدم.
صبح شده بود و من حوصله بلند شدن نداشتم.
دوست داشتم دوباره میخوابیدم و بقیه خوابم را می دیدم کسی ضربه ایی به در اتاق زد و بعد در باز شد.
نیم خیز شدم و نگاه کردم فتانه بود سرم را تکان تکان دادم و گفتم بیدارم.
الان بلند میشم….
اما با دیدن حالت صورتش حرفم نیمه کاره ماند.
آب دهانم را به سختی فرو دادم کاملا بلند شدم و نشستم فتانه به داخل آمد و و در را بست و به آن تکیه داد.
او برای بیدار کردن من نیامده بود نیامده بود تا بگوید بیدار شوم و به کمکش بروم.
به او خیره شدم. صورتش علی رغم اینکه آن را شسته بود اما هنوز از گریه پف کرده و ناجور بود.
همچنان به او خیره شدم می ترسیدم چیزی بپرسم این حالت صورت برایم آشنا بود چندین سال قبل او با همین حالت صورت آمد و خبر فوت مامان و بابا را داد…